قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4630

تاريخ الفي ( فارسى )

بن دوآخان را به سلطنت برداشته و از لباس درويشى بيرون آورند و به رسم مغول او را زانو زدند و حيدر اندخودى را به زنده حشم سپردند كه به قتل آورد . و امير حميد را امير صاحبقران به جهت آشنايى قديم كه با پدر آن حضرت داشتند ، شفاعت كرد و كس به خلاص او فرستادند . زندانبان كه از دور آن جماعت را ديد ، تصور كرد كه به كشتن آن مىآيند . خود بر قتلش اقدام نمود . و چون اين سخن به امير حسين رسيد گفت كه « در اين قضيه كار نوكر از مهتر ، بهتر . » و همهء گرفتاران جته به ياسا رسيدند . و در آن زمستان هر يك از امرا به مستقر حكومت خود رفتند و خبر آمد كه لشكر جته باز عزيمت ماوراء النهر دارند . از اين طرف امير حسين و صاحبقران لشكرها جمع نموده در كنار آب سيحون يك جا شدند . بر دست راست امير حسين و هراول « 1 » الجايتو اپردى و شير بهرام « 2 » و پولادبوغا و ديگر بهادران نامدار ، و بر دست چپ امير صاحبقران و امير سيف الدين و امير مراد برلاس و عباس بهادر در قول مقرّر شد . و در اين نوبت لشكر ماوراء النهر از لشكر جته بيشتر بودند . و چون قراولان به هم رسيدند ، مغولان جده كرده « 3 » بارندگى عظيم شد و لشكر اين طرف بىملاحظه پيش مىرفتند . و ايشان چون از جده مطلع بودند ، خود را از باران محافظت نموده در زير نمد حركت مىكردند . چون اين لشكر به ايشان نزديك شد ايشان نمدها انداخته با اسبان آسوده و صلاح محافظت نموده به جنگ درآمدند . امير صاحبقران ، خواجه خان را كه در مقابلش بود برداشته ، اما ديگر صف‌هاى ماوراء النهر ويران شده رو به گريز آوردند و صاحبقران به كمك اين جماعت روان شد و مخالفان را بازداشت . امير حسين فرصت يافته بازگشته بايستاد و فى الجمله جمعيتى بر سر او جمع شدند و صاحبقران ، تابان بهادر « 4 » را به امير حسين فرستاد كه « پيشتر مىبايد آمد كه به اتفاق حمله بريم » چون تابان بهادر نزد امير حسين رسيد ، امير حسين از غايت بىعقلى زبان به سفاهت گشاد و فرستاده را چنان كتك زد كه بيهوش شد . [ 453 الف ] ديگر باره امير صاحبقران كه نظر بر صلاح كار الوس داشت كس فرستاده امير حسين را پيشتر طلبيد . اين مرتبه جواب درشت گفت كه « مگر من گريخته‌ام كه من را پيشتر مىخوانند .

--> ( 1 ) . واحدى از قواى نظامى كه در مقدم لشكر حركت مىكند . ( 2 ) . ق : پيش بهرام . ( 3 ) . اشاره است به افسانهء دست به سنگ جده ( سنگ‌باران ) شدن الياس خواجه و بارش شديد باران . . . اين افسانه در ظفرنامهء شامى و « مطلع السعدين » نيامده ولى در ظفرنامهء يزدى و به تبع آن در روضة الصفا آمده است . در مطلع السعدين آمده : « ناگاه هوا متغيّر شد و ابر و باران پديد آمد . » ( 4 ) . متن : پايان بهادر ؛ از روى متن مطلع السعدين و ظفرنامهء شرف الدين يزدى تصحيح شد .